X
تبلیغات
دیگه دوسم نداری
































دیگه دوسم نداری

عجب شبی بود پری شب ...

خدا یکم میزشا تکون داد اصفهانمون لرزید ...صداش وحشتناک بود ولی تجربه جالبی بود

۹۰ در صد اصفاهانیا اون شب تو خیابون خوابیدن فک نکنم هیچ شهری به این حد آینده نگر باشن  


اصفهانیا بعد از زلزله:

پس این کمکهای مردمی که میگند کوجاااااس؟

تاريخ شنبه سی و یکم فروردین 1392سـاعت 21:17 نويسنده مریم| |

تاريخ شنبه بیست و چهارم فروردین 1392سـاعت 8:13 نويسنده مریم| |

تاريخ شنبه بیست و چهارم فروردین 1392سـاعت 8:11 نويسنده مریم| |

تاريخ شنبه بیست و چهارم فروردین 1392سـاعت 8:9 نويسنده مریم| |

◘اگر امشب...

◘از حوالی دلم گذشتی.............

◘ آهسته رد شو....

◘دلتنگی را با هزار بدبختی خواباندم....................!!!♥♥♥
 
b67ec104dd581de07d63ce42ca7ef70c-425
تاريخ شنبه بیست و چهارم فروردین 1392سـاعت 8:2 نويسنده مریم| |

زاینده رودمون زنده رود شد شکرت خداجون

اعتراضای کشاورزا بی نتیجه هم نبود

تاريخ جمعه شانزدهم فروردین 1392سـاعت 4:42 نويسنده مریم| |

زاینده رودمون زنده رود شد شکرت خداجون

اعتراضای کشاورزا بی نتیجه هم نبود

تاريخ جمعه شانزدهم فروردین 1392سـاعت 4:42 نويسنده مریم| |

سلام سال جدیدو به همه هم وطنای عزیز تبریک میگم ایشا... امسال سال پر از خیر وبرکت وشادمانی واسه هممون باشه 

تاريخ جمعه شانزدهم فروردین 1392سـاعت 4:13 نويسنده مریم| |

 

جناب آقای استاندار محترم استان اصفهان

سلام علیکم

ما کشاورزان نمی دانیم از این همه ظلم به کجا و به چه کسی پناه بیاوریم؟آیا خشکیدن زاینده رود عزیز و به قول مرحوم شیخ بهایی رحمت الله : رود خانه مبارک زاینده رود در اثر اشتباهات ما کشاورزان بوده است؟آیا در سالهای قدیم هم اگر یک سال مقدار باران کمتر میشد رودخانه مثل الان میخشکید؟شما خوب میدانید که کشاورزان چند سال است که با نوشتن نامه ، طومار ،تجمع ،تحصن،جلسه ،تراکتور ودیگر روشها  به خشکیدن رود خانه مبارک زاینده رود اعتراض داشته اند و پیگیری کرده اند .امسال هم حدودا یک ماه است که کشاورزان همراه با زن وبچه دست به تحصن زده اند و خواسته های خود را در قطع نامه نوشته اندو به شما داده اند که پیگیری کنید و جواب بیاورید تا این مکانها را ترک کنند و به خانه هایشان بروند ، متاسفانه این کار را که نکردید حالا خبر آمده است که خط مرزی استان اصفهان و چهار محال  از  جای قبلی به وسط دریاچه سد زاینده رود منتقل شده است.آیا واقعامدیران استان ونمایندگان مجلس .علما وفضلا و دانشگاهیان وبازاریان وصنعتگران وهمه وهمه نمیدانید که این کار تیر خلاص به زاینده رود است. ودیگر امیدی به زاینده رود دائمی نیست ؟بنابراین ما کشاورزان شرق وغرب اصفهان به نشانه اعتراض به این عمل وحشتناک وفاجعه بار ،تقاضای ابطال مصوبه هیئت دولت در این مورد را خواستاریم که مجوز راهپیمایی در شهر اصفهان را برای ما بدهید .واز همه مقامات محترم که مسئولیت دارند در اداره اطلاعات ،نیروی انتظامی ،حوزه علمیه ،استانداری وهمه جا میخواهیم در این کار ما را پشتیبانی کنند .و اگر هم اجازه برای ما صادر نکنند همانطور که میدانید واگر خط مرزی به جای اول خود برنگردد ما برای همیشه از حق  آب خود محروم میشویم.

خود کشاورزان روز دوشنبه 7/12/91 از انتقال آب زاینده رود به دیگر مناطق واستانها جلوگیری میکنند و این کار از قطع آب به استان یزد شروع میشود و چنانچه مشکل حل نشود به ترتیب از برداشت آب توسط همه بخش ها که به صورت غیر قانونی پمپاژگذاشته اند جلوگیری خواهند نمود ...

 

 

 

 

 

 

تاريخ شنبه پنجم اسفند 1391سـاعت 7:15 نويسنده مریم| |

  1.  
  2. این مطلب اولین بار در سال ۲۰۰۱ توسط زنی به نام ریتا در وب سایت یک کلیسا قرار گرفت، این مطلب کوتاه به اندازه ای تاثیر گذار و ساده بود که طی مدت ۴ روز بیش از پانصد هزار نفر به سایت کلیسا ی توسکالوسای ایالت آلاباما سر زدند این مطلب کوتاه به زبان های مختلف ترجمه شد و در سراسر دنیا انتشار پیدا کرد

 

 

 

Interview with god
گفتگو با خدا

 

I dreamed I had an Interview with god
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم 

 

وقت من ابدی است 

 

So you would like to Interview me? “God asked”
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟

 

If you have the time “I said”
گفتم : اگر وقت داشته باشید 

 

God smiled
خدا لبخند زد

 

My time is eternity
What questions do you have in mind for me?
چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟

 

What surprises you most about humankind?
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

 

Go answered …
خدا پاسخ داد …

 

That they get bored with childhood
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند 

 

They rush to grow up and then long to be children again
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند  

 

That they lose their health to make money
این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند

 

And then lose their money to restore their health
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند 

 

By thinking anxiously about the future That
این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند 

 

They forget the present
زمان حال فراموش شان می شود 

 

Such that they live in neither the present nor the future
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال 

 

That they live as if they will never die
این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد 

 

And die as if they had never lived
و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند 

 

God’s hand took mine and we were silent for a while
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم 

 

And then I asked …
بعد پرسیدم …

 

As the creator of people what are some of life’s lessons you want them to learn?
به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟

 

God replied with a smile
خدا دوباره با لبخند پاسخ داد 

 

To learn they cannot make anyone love them
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد 

 

What they can do is let themselves be loved
اما می توان محبوب دیگران شد 

 

learn that it is not good to compare themselves to others
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند 

 

To learn that a rich person is not one who has the most
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد 

 

But is one who needs the least
بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد

 

To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love
یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم 

 

And it takes many years to heal them
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد 

 

To learn to forgive by practicing forgiveness
با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن  

 

To learn that there are persons who love them dearly
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند  

 

But simply do not know how to express or show their feelings
اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند 

 

To learn that two people can look at the same thing and see it differently
یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند 

 

To learn that it is not always enough that they are forgiven by others
یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند  

 

They must forgive themselves
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند 

 

And to learn that I am here
و یاد بگیرن که من اینجا هست
تاريخ سه شنبه هفدهم بهمن 1391سـاعت 22:59 نويسنده مریم| |

چـقــــدر ســـختــــه منـــطقـــــی فــكر كنــــی

 وقتــــی .. 

احــســـاســـاتـــت داره خـــفــت میـــكنـــه!!!!!


تاريخ سه شنبه هفدهم بهمن 1391سـاعت 22:45 نويسنده مریم| |

خدایا...

یک "مرگ" بدهکارم و هزار "ارزو" طلبکار،:


خسته ام" یا طلبم را بده یاطلبت را بگیر...

http://beauty-of-life.ir/wp-content/uploads/2012/05/Montakhab13_076.jpg

تاريخ سه شنبه هفدهم بهمن 1391سـاعت 22:37 نويسنده مریم| |

زاغكي قالب پنيري ديد


از همان پاستوريزه هاي سفيد!


پس به دندان گرفت و پر وا كرد


روي شاخ چنار مأوا كرد.


اتفاقا از آن محل روباه


مي‌گذشت و شد از پنير آگاه.


گفت: اينجا شده فشن تي وي!


چه ويويي! چه پرسپكتيوي!


محشري در تناسب اندام


كشته ي تيپ توست، خاص و عوام!


دارم ام پي تري آوازت


شاهكار شبيه اعجازت


ولي اينها كفاف ما ندهد


لطف اجراي زنده را ندهد


اي به آواز شهره در دنيا


يك دهن ميهمان بكن ما را !


زاغ، بي وقفه قورت داد پنير !


آن همه حيله كرد بي تأثير


گفت: كوتاه كن سخن لطفا !


پاس كردم كلاس دوم من !

تاريخ یکشنبه پانزدهم بهمن 1391سـاعت 2:17 نويسنده مریم| |

امروز با شکوهترین روز هست روزی که آفریدگار تو را به جهان هدیه داد

 

و من میترسم به تو تبریکی بگویم که شایسته تو نباشد

 

به زمین خوش آمدی فرشته ی مهر و زیبایی

 

تولدت مبارک عزیزم


تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391سـاعت 7:35 نويسنده مریم| |

 

 

 

تاريخ یکشنبه هفدهم دی 1391سـاعت 8:30 نويسنده مریم| |

علیرضای پرپر شده امروز سالگرد رفتن توست

چه غم بزرگی ! بعد از یک سال هنوزم نمی تونیم رفتنتا باور کنیم

کاش میشد زمانا به عقب برگردوند کاش نرفته بودی برای رفتن خیلی زود بود

دلمون برات تنگ شده برای مظلومیتت برای خنده هات حتی برای وقتایی که ناگهانی از چیزی ناراحت میشدی واخم میکردی ...

بعد رفتنت دیگه مادرت لحظه ای آسوده نبود.شنیدم پدرت خیلی شکسته شده.

دنیای بی رحمیه.

 ما آدما هم خیلی بی رحم شدیم تا وتی در کنار هم هستیم قدر هما نمیدونیم وقتی کسی از بینمون میره تازه حس میکنیم که چقدر جاش خالیه ....

راستی یادمه آخرین بار که دیدمت  واسم سلام آخر خواجه امیری رو گذاشتی و گفتی من این آهنگا خیلی دوست دارم اون شب  خیلی دلم گرفت  کاشکی میفهمیدم چرا ... امروز به یادت از خواجه امیری آهنگ میزارم...

خیلی وقته که به خوابم نیومدی .امشب دوست دارم خوابتا ببینم.

به امید دیدار...

تاريخ پنجشنبه هفتم دی 1391سـاعت 8:50 نويسنده مریم| |

چِــقَدر ســَخته ...

تَمامــِ دَقـایـِقــ ِـتـو تـَمـرینـــ فــَرامـوشـــ کردنـــ کـُنـی

  امــّا ـفَقـَط ... ـفَـقَط بـا شـِنیدَنــِ حـَتـّی اسـمِشــ اَز زَبـونــِ دیـگـَری

  هـَمـه کـازِه کــوزِه ـهاتــ بـِشــکـَنـه ...

  چِــقَدر ســَخته ...

  داد بـِزَنــی دوستِتــ نـَدارَمــ ... امـّا اینــ قـَدر دوستشــ داشتــه باشـی

  کـه هـَمــه ی دَلـیلــِ زِنـدِگـیتـــ باشــه ...

  چِــقَدر ســَخته ...

  ایستــادَنــ وَ مُقـاوِمَتــ کـَردَنــ دَر مُقـابِلـِ اِحسـاسـی کـه بـا هَمــه ی وُجـودِشــ 

  تـو رو بـه سَمتــِ کَسـی مـی کـِشونـه کـه عَقـلِتــ میگــه نــه ...

 

تاريخ پنجشنبه هفتم دی 1391سـاعت 1:8 نويسنده مریم| |

حــوصلــه ات کــه سر مــی رود . . .

                                        بــا دلــم بــازی نـــکن . . .

مـــن در بی حوصلگــی هــایــم . . .

                                    "بــا تــو زنــدگــی کــرده ام . .
 
 
 
 
 
کـــاش یکیــــ پیـــدا می شــــد


که وقتــــی می دیــــد گلــــوتـــــ ، ابـــــر داره و



چشـمـاتـــــ ، بــــارون



جـــای اینکـــه بپــرســـه : چـــته ؟ چـــی شــده ؟ چـــرا ؟



بغــــلتـــــ کنــــه و بگـــــه : گـریـــه کــــن ... !
 
 
 
تاريخ پنجشنبه هفتم دی 1391سـاعت 1:1 نويسنده مریم| |

ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﻱﻛﻪﺑﺴﺘﻨﻲﺑﺎﺷﻜﻼﺕﺑﻪ ﮔﺮﺍﻧﻲ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﺒﻮﺩ پسر ۱۰ ﺳﺎﻟﻪﺍﻱ ﻭﺍﺭﺩﻗﻬﻮﻩﻓﺮﻭﺷﻲ ﻫﺘﻠﻲﺷﺪﻭﭘﺸﺖ ﻣﻴﺰﻱﻧﺸﺴﺖ.ﺧﺪﻣﺘﻜﺎﺭﺑﺮﺍﻱ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺳﺮﺍﻏﺶ ﺭﻓﺖ. ﭘﺴﺮ ﭘﺮ ﺳﻴﺪ:ﺑﺴﺘﻨﻲ ﺑﺎﺷﻜﻼﺕ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺖ؟ ﺧﺪﻣﺘﻜﺎﺭ ﮔﻔﺖ :۵۰ ﺳﻨﺖ ﭘﺴﺮﻛﻮﭼﻚ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﻴﺒﺶ ﻛﺮﺩ، ﺗﻤﺎﻡ ﭘﻮﻝ ﺧﺮﺩﻫﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺷﻤﺮﺩ ﺑﻌﺪ ﭘﺮﺳﻴﺪ:ﺑﺴﺘﻨﻲﺧﺎﻟﻲﭼﻨﺪ ﺍﺳﺖ؟ ﺧﺪﻣﺘﻜﺎﺭ ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﻴﺰﻫﺎ ﭘﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻋﺪﻩﺍﻱ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻗﻬﻮﻩ ﻓﺮﻭﺷﻲ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺧﺎﻟﻲ ﺷﺪﻥ ﻣﻴﺰ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﺑﺎﺑﻲﺣﻮﺻﻠﮕﻲﮔﻔﺖ: ۳۵ ﺳﻨﺖ ﭘﺴﺮ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺳﻜﻪﻫﺎﻳﺶ ﺭﺍﺷﻤﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺑﺮﺍﻱ ﻣﻦ ﻳﻚ ﺑﺴﺘﻨﻲ ﺑﻴﺎﻭﺭﻳﺪ. ﺧﺪﻣﺘﻜﺎﺭ ﻳﻚ ﺑﺴﺘﻨﻲ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺻﻮﺭﺕ ﺣﺴﺎﺏ ﺭﺍ ﻧﻴﺰ ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ ﭘﺴﺮ ﺑﺴﺘﻨﻲ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﻛﺮﺩ ﺻﻮﺭﺕ ﺣﺴﺎﺏ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﭘﻮﻟﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﺩﺍﺭ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﻫﻨﮕﺎﻣﻲ ﻛﻪ ﺧﺪﻣﺘﻜﺎﺭ ﺑﺮﺍﻱ ﺗﻤﻴﺰ ﻛﺮﺩﻥ ﻣﻴﺰ ﺭﻓﺖ،ﮔﺮﻳﻪﺍﺵ ﮔﺮﻓﺖ ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﺩﺭﻛﻨﺎﺭ ﺑﺸﻘﺎﺏ ﺧﺎﻟﻲ ۱۵ ﺳﻨﺖ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻭ ﺍﻧﻌﺎﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻳﻌﻨﻲ ﺍﻭ ﺑﺎ ﭘﻮﻝﻫﺎﻳﺶ ﻣﻲﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﺴﺘﻨﻲ ﺑﺎ ﺷﻜﻼﺕ ﺑﺨﻮﺭﺩ ﺍﻣّﺎ ﭼﻮﻥ ﭘﻮﻟﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻧﻌﺎﻡ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﺮﺍﻳﺶ ﺑﺎﻗﻲ ﻧﻤﻲﻣﺎﻧﺪ،ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﺭﺍ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺴﺘﻨﻲ ﺧﺎﻟﻲ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ
تاريخ یکشنبه سوم دی 1391سـاعت 0:5 نويسنده مریم| |


 

زمـــــــــــــان بــــــــــــــــــــه مـــــــــــــن آمــــــــــــــوخــــــــــت کـــــــــــــــه:

دســــــــــــــــــت دادن مــــــــــــــــــــعنی رفـــــــــــــــاقت نیـــــــــــست

بــــــــــــــــوسیدن قــــــــــــــــول مـــــــــــــــاندن نیـــــــــــــــــــست

و عشـــــــــــــــــــــــــق ورزیــــــــــــــدن ضــــــــــــــمانـــت تــــــــــنــــــــــــهــــــــــا شـــــــــدن نــــــــــیست

 

http://s1.picofile.com/file/7451974294/alone_girl_3_.jpg


رسم زندگی این است

یک روز کسی را دوست می داری

 و روز بعد تنهایی

به همین سادگی

او رفته است

و همه چیز تمام شده است

مثل یک مهمانی که به آخر می رسد

و تو به حال خود رها می شوی

چرا غمگینی؟

این رسم زندگی است...

 

تاريخ یکشنبه بیست و ششم آذر 1391سـاعت 23:32 نويسنده مریم| |


شکستن دل به شکستن استخوان دنده می‌ماند ...

از بیرون همه‌چیز روبه‌راه است ... !

اما هر نفس ... درد ا‌ست که می‌کشی ... !!!

تاريخ یکشنبه بیست و ششم آذر 1391سـاعت 23:20 نويسنده مریم| |


شکستن دل به شکستن استخوان دنده می‌ماند ...

از بیرون همه‌چیز روبه‌راه است ... !

اما هر نفس ... درد ا‌ست که می‌کشی ... !!!

تاريخ یکشنبه بیست و ششم آذر 1391سـاعت 23:20 نويسنده مریم| |

 

هرکس از این دنیا چیزی برداشت

من از این دنیا دست برداشتم....

تاريخ جمعه دوازدهم آبان 1391سـاعت 22:5 نويسنده مریم| |

تویـی که مـرا در حـال سقـوط می بینـی

آیـا تـا به حال اندیشـیده ای که شـاید

تـو وارونه ایستـاده ای ؟؟؟!!!

 

تاريخ جمعه دوازدهم آبان 1391سـاعت 21:54 نويسنده مریم| |

 

چقدر دوست داشتم تمام دلتنگی های این روزها را با کسی تقسیم می کردم،

و یا کسی بود برای گوش دادن ودرد دل کردن، 

بماند که آنقدر فاصله ها زیاد شده که هر چه فریاد می زنم 

گویا نه تو صدایم را می شنوی

 ونه کس دیگر... 

تاريخ چهارشنبه سوم آبان 1391سـاعت 8:53 نويسنده مریم| |

سرم که به شانه ات برسد


تمام است:


همه ی دردها، همه ی اشکها... .


شب رنگش را مدیون چشمان توست


من آرامشم را.


آسمان، برایم سقف نمی شود؟!... نشود!!!


زمین، زیر ِ پایم استوار نیست؟!... نباشد!!!


این ها به چه کار می آیند؟!


سرم که روی ِ شانه ات باشد


هیچ چیز نمی خواهم


نه از زمین، نه از زمان،


شانه ات بس است. ...

 

تاريخ یکشنبه سی ام مهر 1391سـاعت 23:21 نويسنده مریم| |

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
تاريخ یکشنبه سی ام مهر 1391سـاعت 23:15 نويسنده مریم| |

عکس های عاشقانه-عکس های تنهایی-عکس های غم انگیز

میدانی تنهایی کجایش درد دارد !!؟


انکارش ... 


من تو را نمی سرایم !..

 
تو ...

 
خودت در واژه ها می نشینی ..!

 
خودت قلم را وسوسه می کنی !!
 
 

و شعر را بیدار می کنی !!
 

انگـــار


آخرین سهــــــ ــــ ــم ما از هم


همین سکوتـــــــــ ـــــــ ــــ اجباری سـتــــــ ـــ ـ ..
تاريخ یکشنبه سی ام مهر 1391سـاعت 23:12 نويسنده مریم| |

تاحالا صدای لیوانی و که می افته

زمین و میشکنه و گوشت

پر میشه از یه صدای بلند و

شنیدی !!!

خوشبحال اون لیوان !!!

حداقل یه ندایی میده که

شکسته تا بیان و

خورده ریزه هاشو جمع کنن

اما دل من چی که

بیصصداتر از هرزمانی

شکست و

هیچ کس نفهمید

 

تاريخ پنجشنبه بیستم مهر 1391سـاعت 18:44 نويسنده مریم| |

 

تاريخ پنجشنبه بیستم مهر 1391سـاعت 18:33 نويسنده مریم| |

miss-A